عشق بهعنوان ابزار تغییر و عمقی که خودمان به ماجرا میدهیم
این مسئله بسیار خوب است که افراد چیزهایی را برای خودشان به ابزار تبدیل کنند. یکی از ابزارهای قوی برای ایجاد تغییر در زندگی، علاقهمندی و عشق است؛ یعنی افراد برای خودشان هدفی تعریف کنند چون از کسی یا چیزی خوششان میآید، و برای رسیدن به آن همهٔ تلاش خود را بکنند و تغییر بزرگی در خودشان ایجاد کنند. چه بهتر که این تغییرات مثبت باشد.
از طرف دیگر، وقتی حال روحی آدمی به خاطر مسائل ارتباطی و عاطفی به هم میریزد و دگرگون میشود، اگر از همان ابتدا فکر اساسی برای آن نکند، زمان طولانیتری لازم دارد تا با از بین رفتن آن رابطه کنار بیاید. فرد در این حالت مرتب مسئله را از بالا و پایین و چپ و راست تحلیل میکند و میپرسد: یعنی چه؟ داستان چیست؟ چطور میشود؟
به همین دلیل است که ارتباطات در دنیای امروز سوار بر شرایط است؛ یعنی ارتباط را به شرایط میچسبانند و هر لحظه به هر دلیلی ممکن است زیر سؤال برود و از بین برود. اینکه یک رابطه تا چه عمقی در وجود آدم نفوذ کرده، به احساسات او بستگی دارد و فقط در ذهن خود او وجود دارد؛ یعنی آدمی خودش حجمی برای ماجرا تعریف میکند که تا کجا فرو رفته است و فکر میکند خیلی عمیق است، اما وقتی بخواهی حساب کنی میبینی آنقدرها هم عمق ندارد. ما خودمان مرتب این عمق را برایش تعریف میکنیم و تصور میکنیم خیلی عمیق است.
گاهی دائم به خودمان فشار میآوریم و ناراحتیمان بیشتر میشود، آن هم به دلیل عمقی که برای ماجرا متصور میشویم. تحمل رنج به هم خوردن رابطه برایمان بسیار سخت میشود، در حالی که این تنها تصور ذهنی ماست و حقیقت بسیار سطحیتر از آن است. پس باید مسائل را درست ارزیابی کرد و منطقی نگاه کرد.
همهٔ این اتفاقات از آنجا سرچشمه میگیرد که فاصلهٔ تصور و خیال تا واقعیت زیاد است؛ اما چارهای جز کنار آمدن با مسئله وجود ندارد.