برای اتفاقهای زندگی دلیلهای خودساخته میتراشیم
مثال یک تاجر نفت در زندان، که شرایط خوب و موقعیت خود را از دست داده بود، تصور میکرد که این اتفاق تاوان بی وفایی به یکی از همکلاسان دختر اوست که زمان دانشجویی با وی دوست بوده و علیرغم قولی که به او داده بود از ازدواج با دختر خودداری کرده است؛
این فرد هیچ باور دینی و مذهبی نداشت اما در پس زمینه دهنش دنبال توجیه و دلیل بود و آن را به سنگ روزگار نسبت میداد.
پس گاهی افراد برای تحمیق خود و توجیه و تحلیل غیر واقعی اتفاقات و ماجراهای زندگی، هما مشکلات را به گردن روزگار و سرنوشت و... میاندازد چون میداند این عناصر اصولا بی زبان هستند و راحت میتوان همه چیز را به آنها نسبت داد.
تصورات و باورهای فرد به طور قوی تحت تاثیر افکار و تجربیات او هستند ما حتی درباره اتفاقات زندگی خودش هم دنبال دلایل خود ساخته ای مثل تاوان بدی و یا پاداش نیکی میگردد.
حال بماند که همه افراد چندین وجهه دارند و گاهی آنچه در ذهن دارند با آنچه که بر زبان می آورند و انجام میدهند بسیار متفاوت است که گاهی میخواهند همرنگ جماعت شوند، یا مورد تحسین قرار گیرند و یا از تنبیه بگریزند و هزار و یک دلیل دیگر.
پس اصل قضاوت درباره دیگران با وجود این همه پیچیدگی عملا زیر سوال میرود و مفهوم سنگ روزگار محو میشود.