چرا ناگهان به باورهای خود شک میکنیم
از تکرار عادتها به باور ها میرسیم همیشه هم باورها سوار بر منطق و عقلانیت نیستند.
اصولا اولین چیزی که به لرزه می افتند، باورهایی هستند که پایه های سستی دارند و بر منطق و عقلانیت استوار نیستند، گاهی بر پایه سنتها و عرف جامعه ای هستند که در آن زندگی میکنیم و به محض اینکه، با مشابهات همان شرایط و عادتها و باورها در نقطه ای دیگر از دنیا آشنا میشویم، و یا اصل باورها به لرزه می افتد آن هم از طریق کسب اطلاعات تازه و دانش بیشتر.
گاهی هم ما افرادی را میبینیم که باورهای سنتی و قدیمی و مذهبی و... را کنار گذاشته اند و شرایط و دیدگاه های آنها را با افرادی که هنوز این باورها را دارند، مقایسه میکنیم و در مییابیم که آن باورها و اعتقادات، دست و پاگیر بوده اند.
کار مغز تحلیل و تجزیه است و نوع تحلیل به دانش و تجربه و تخصص فرد بستگی دارد، اما کار مغز همیشه طبقه بندی و تحلیل است وقتی فرد تضادها را میبیند، بر اساس تحلیلی که مغز کرده ناگهان باورها دچار عدم اعتبار میشوند.
باورها گاهی در اثر اتفاقاتی که در زندگی پیش میآیند متزلزل میشوند و وقتی فرد عدم وجود باورها را در دیگران میبیند و شرایط بهتری که آنها دارند را حس میکند.
به این نتیجه میرسد که این باورها، دست و پا گیر هستند وقتی تضادها و شرایط جدید قوی میشوند، باورها به چالش کشیده میشوند، گاهی به طور کلی باورها محو میشوند و گاهی نیز باورها کمرنگ میشوند.
ی کنند که زندگی با تردید بسیار دشوار خواهد بود و و باورهای کمرنگ، انسان را دچار شک و تردید م گاهی هم با گذشت زمان تیر خلاصی به پیکره این باورهای متزلزل میخورد و انسان از شر آنها برای همیشه راحت میشود.