چرا ناگهان به باورهای خود شک می‌کنیم (2)

از تکرار عادت‌ها به باورها می‌رسیم و همیشه هم باورها سوار بر منطق و عقلانیت نیستند. اصولاً اولین چیزی که به لرزه می‌افتد باورهایی هستند که پایه‌های سستی دارند و بر منطق و عقلانیت استوار نیستند. گاهی بر پایه‌ی سنت‌ها و عرف جامعه‌ای هستند که در آن زندگی می‌کنیم و به محض اینکه با مشابهات همان شرایط و عادت‌ها و باورها در نقطه‌ای دیگر از دنیا آشنا می‌شویم، یا از طریق کسب اطلاعات تازه و دانش بیشتر، اصل باورها به لرزه می‌افتد.

گاهی هم افرادی را می‌بینیم که باورهای سنتی و قدیمی و مذهبی را کنار گذاشته‌اند و شرایط و دیدگاه‌های آنها را با افرادی که هنوز این باورها را دارند مقایسه می‌کنیم و درمی‌یابیم آن باورها و اعتقادات دست‌وپاگیر بوده‌اند. کار مغز تحلیل و تجزیه است و نوع تحلیل به دانش و تجربه و تخصص فرد بستگی دارد، اما کار مغز همیشه طبقه‌بندی و تحلیل است. وقتی فرد تضادها را می‌بیند، بر اساس تحلیلی که مغز کرده، ناگهان باورها دچار عدم اعتبار می‌شوند.

باورها گاهی در اثر اتفاقاتی که در زندگی پیش می‌آیند متزلزل می‌شوند، وقتی فرد عدم وجود باورها را در دیگران می‌بیند و شرایط بهتری که آنها دارند را حس می‌کند. وقتی تضادها و شرایط جدید قوی می‌شوند، باورها به چالش کشیده می‌شوند؛ گاهی به‌طور کلی باورها محو می‌شوند و گاهی نیز کمرنگ می‌شوند.

باورهای کمرنگ، انسان را دچار شک و تردید می‌کنند که زندگی با تردید بسیار دشوار خواهد بود. گاهی هم با گذشت زمان تیر خلاصی به پیکره‌ی این باورهای متزلزل می‌خورد و انسان از شر آنها برای همیشه راحت می‌شود.

Open the full interactive page